عيب كار اينجا ست كه من "آنچه، هستم" را با "آنچه بايد باشم" اشتباه مي كنم، خيال ميكنم آنچه بايد باشم، هستم، در حاليكه آنچه، هستم نبايد باشم
به خاطر داشته باشيم كه:
عمر كوتاست رسيدن به خواسته هايمان را طولاني نكنيم.
راه ما، هموار است، آن را پيچيده نكنيم .
نگهداشتن دوستان خوب گرانبهاست به سادگي از دست ندهيم.
سخن گفتن سحل است گوش كردن را تمرين كنيم.
طبيعت پر از لطف است نامهرباني نكنيم.
زندگي آسان است آن را مشكل نكنيم.
دنيا پر از زيباي است چشمانمان را به سادگي نبنديم.
ذهن ما پر از جواب است سوالاتمان را بپرسيم.
رسيدن به آرزوها آسان است راه سخت تر را نرويم.
اي كه ميپرسي نشان عشق چيست * عشق چيزي جز ظهور مهر نيست
عشق یعنی مهر بی چون و چرا * عشق یعنی كوشش بی ادعا
عشق يعني مهر بياما، اگر * عشق يعني رفتن با پاي سر
عشق يعني دل تپيدن بهر دوست * عشق يعني جان من قربان اوست
عشق یعنی خواندن از چشمان او * حرفهای دل بدون گفتگو
عشق يعني مستي از چشمان او * بيلب و بيجرعه، بيمي، بيسبو
عشق يعني عاشق بيزحمتي * عشق يعني بوسه بيشهوتي
عشق يار مهربان زندگي * بادبان و نردبان زندگي
عشق يعني دشت گلكاري شده * در كويري چشمهاي جاري شده
يك شقايق در ميان دشت خار * باور امكان با يك گل، بهار
در خزاني بر گ ريز و زرد و سخت * عشق، تاب آخرين برگ درخت
عشق يعني روح را آراستن * بيشمار افتادن و برخاستن ... !
عشق يعني زشتي ، زيبا شده * عشق يعني گنگي، گويا شده
عشق يعني ترش را شيرين كني * عشق يعني نيش را نوشين كني
عشق يعني اينكه انگوري كني * عشق يعني اينكه زنبوري كني
عشق يعني مهرباني درعمل * خلق كيفيت به كندوي عسل
عشق، رنج مهرباني داشتن * زخم درك آسماني داشتن
عشق يعني گل بجاي خارباش * پل بجاي اين همه ديوار باش ... !
عشق يعني يك نگاه آشنا * ديدن افتادگان زيرپا
زيرلب با خود ترنم داشتن * برلب غمگين تبسم كاشتن
عشق، آزادي، رهايي، ايمني * عشق، زيبايي، زلالي، روشني
عشق يعني تنگ بيماهي شده * عشق يعني ماهي راهي شده
عشق یعنی آهویی آرام و رام * عشق صیادی بدون تیر و دام
عشق يعني مرغهاي خوش نفس * بردن آنها به بيرون از قفس
عشق يعني برگ روي ساقهها * عشق يعني گل به روي شاخهها
عشق يعني جنگل دور از تبر * دوري سرسبزي از خوف و خطر
آسمان آبي دور از غبار * چشمك يك اختر دنبالهدار
عشق يعني از بديها اجتناب * بردن پروانه از لاي كتاب
عشق زندان بدون شهروند * عشق زندانبان بدون شهربند
در ميان اين همه غوغا و شر * عشق يعني كاهش رنج بشر
اي توانا ناتوان عشق باش * پهلوانا، پهلوان عشق باش
پورياي عشق باش اي پهلوان * تكيه كمتر كن به زور پهلوان
ای دلاور، دل به دست آورده باش * در دل ِآزرده ، منزل كرده باش ... !
عشق يعني تشنهاي خود نيز اگر * واگذاري آب را بر تشنهتر
عشق يعني ساقي كوثر شدن * بيپرو بيپيكر و بيسر شدن
نيمه شب سرمست از جام سروش * در به در انبان خرما روي دوش
عشق يعني خدمت بيمنتي * عشق يعني طاعت بيجنتي
گاه بر بياحترامي احترام * بخشش و مردي به جاي انتقام
عشق را ديدي خودت را خاك كن * سينهات را در حضورش چاك كن
عشق آمد خويش را گم كن عزيز * قوتت را قوت مردم كن عزيز
عشق يعني مشكلي آسان كني * دردي از درماندهاي درمان كني
عشق يعني خويشتن را گم كني * عشق يعني خويش را گندم كني
عشق يعني خويشتن را نان كني * مهرباني را چنين ارزان كني
عشق يعني نان ده و از دين مپرس * در مقام بخشش از آئين مپرس
هركسي او را خدايش جان دهد * آدمي بايد كه او را نان دهد
در تنور عاشقي سردي مكن * در مقام عشق نامردي مكن
لاف مردي ميزني مردانه باش * در مسير عاشقي افسانه باش
دين نداري مردمي، آزاده شو * هرچه بالا ميروي افتاده شو
در پناه دين دكانداري مكن * چون به خلوت ميروي كاري مكن
جام انگوري و سرمستي بنوش * جامه تقوي به تردستي مپوش
عشق يعني ظاهر باطننما * باطني آكنده از نور خدا
عشق يعني عارف بيخرقهاي * عشق يعني بنده بيفرقهاي
عشق يعني آن چنان در نيستي * تا كه معشوقت نداند كيستي
عشق، باباطاهر عريان شده * در دوبيتيهاي خود پنهان شده
عاشقي يعني دوبيتيهاي او * مختصر، ساده، ولي پر هاي و هو
عشق يعني جسم روحاني شده * قلب خورشيدي نوراني شده
عشق يعني ذهن زيبا آفرين * آسماني كردن روي زمين
عشق گوید مست شو گر عاقلی * از شراب غیر انگوری ولی
هركه با عشق آشنا شد مست شد * وارد يك راه بي بنبست شد ... !
كاش در جامم شراب عشق باد * خانهی جانم خراب عشق باد
هركجا عشق آيد و ساكن شود * هرچه ناممكن بود ممكن شود ... !
در جهان هر كار خوب و ماندني ست * ردپاي عشق در او ديدنيست
شعرهای خوب دیوان جهان * سِرّ عشق است و سرود عاشقان
«سالك» آري عشق رمزي در دلست * شرح و وصف عشق كاري مشكلست
عشق یعنی شور هستی در كلام * عشق یعنی شعر ، مستی ، والسلام

در مجالي كه برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
كه در آن همواره اول صبح
به زباني ساده
مهر تدريس كنند،
و بگويند خدا
خالق زيبايي
و سراينده عشق
آفريننده ماست.
مهربانيست كه ما را به نكويي
دانايي
زيبايي
و به خود مي خواند
جنتي دارد نزديك، زيبا و بزرگ
دوزخي دارد- به گمانم
كوچك و بعيد
در پي سودا نيست
كه ببخشد ما را
و بفهماندمان،
ترس ما بيرون از دايره رحمت اوست
در مجالي كه برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
كه خرد را با عشق
علم را با احساس
و رياضي را با شعر
دين را با عرفان
همه را با تشويق تدريس كنند
لاي انگشت كسي
قلمي نگذارند
و نخوانند كسي را حيوان
و نگويند كسي را كودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غايب بكند
و به جز ايمانش
هيچكس چيزي را حفظ نبايد بكند
مغزها پرنشود چون انبار
قلب خالي نشود از احساس
درس هايي بدهند
كه به جاي مغز، دلها را تسخير كند.
از كتاب تاريخ
جنگ را بردارند
در كلاس انشاء
هر كسي حرف دلش را بزند
«غيرممكن» را از خاطره ها محو كنند
تا، كسي بعد از اين
باز همواره نگويد: «هرگز»
و به آساني همرنگ جماعت نشود.
زنگ نقاشي تكرار شود
رنگ را در پائيز تعليم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگي را در رفتن و برگشتن
از قله كوه
و عبادت را در خدمت خلق
كار را در كندو
و طبيعت را در جنگل و دشت.
مشق شب اين باشد
كه شبي چندين بار
همه تكرار كنيم:
عدل
آزادي
قانون
شادي...
امتحاني بشود
كه بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ايم
در مجالي كه برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
كه در آن آخر وقت
به زباني ساده
شعر تدريس كنند
و بگويند كه تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما.


زير باران بيا قدم بزنيم
حرف نشنيده اي بهم بزنيم
نو بگوييم و نو بينديشيم
عادت كهنه را بهم بزنيم
و ز باران كمي بياموزيم
كه بباريم و حرف كم بزنيم
كم بباريم اگر ولي همه جا
عالمي را ز چهره نم بزنيم
سخن از عشق خود به خود زيباست
سخن هاي عاشقانه بهم بزنيم
قلم زندگي به دل است
زندگي را بيا رقم بزنيم

